تبليغاتX
آهنــــــگ دل

آهنــــــگ دل
آخــــــريـــــن مطالــــــــب
همـــراهـــــان دلـــــــــــــ
ما بچه هاي کارتون هاي سياه و سفيد بوديم کارتونهايي که بچه يتيم ها قهرمانهايش بودند.......ما پولهايمان را ميريختيم توي قلک هاي نارنجکي وميفرستاديم جبهه.........دهه هاي فجرمدرسه هايمان را تزئين ميکرديم توي روزنامه ديواري هايمان امام را دوست داشتيم.........آدمهاي لباس سبز ريش بلند قهرمانهايمان بودند......... آنروزها هيچکدام شان شکمهاي قلمبه نداشتند وعراقي هاي شکم قلمبه را که ميکشتند......... توي سينما برايشان سوت ميزديم شهيد که مي آوردند زار زار گريه مي کرديم اسرا که برگشتند شاد شاد خنديديم........ ما ازآژير قرمزميترسيديم ما به شيشه خانه هايمان نوار چسب ميزديم ازترس شکستن ديوارصوتي........ ما توي زيرزمين ميخوابيديم ازترس موشک هاي صدام ما چيپس نداشتيم که بخوريم........حتي آتاري نداشتيم که بازي کنيم ما ويديو نداشتيم ما ماهواره نداشتيم....... ما را رستوران نمي بردند که بدانيم جوجه کباب چه شکلي است........... صحنه دارترين تصاوير عمرمان عکس خانم هاي ميني ژوب پوشيده بود توي مجله هاي قديمي يا زناني که موهايشان باز بود........زنهاي فيلمهاي تلوزيون ما توي خواب هم روسري سرشان ميکردند حتي توي کتابهاي علوممان هم با حجاب بودند....... ما فکرميکرديم بابا مامان هايمان ما را با دعا کردن به دنيا آورده اند.......عاشق که ميشديم رويا ميبافتيم....... موبايل نداشتيم که اس ام اس بدهيم جرات نداشتيم شماره بدهيم مبادا گوشي را بابا هايمان بردارند...... ما خودمان خودمان را شناختيم  بدنمان را جنسيت مان را يواشکي و درگوشي آموختيم هيچکس يادمان نداد وحالا گيرافتاده ايم بين دو نسل  نسلي که عشق و حال هايشان را توي شهرنوها و کاباره هاي لاله زار کرده بودند ونسلي که دارد با فارسي وان و من و تو و ايکس باکس و فيس بوک بزرگ مي شوند........ وهيچکدام شان ما را نمي شناسند و نمي فهمند

"مـا خيلـــي قــانــــــع بـوديـــــم بــه خـــــدا..."

 

بعد نوشت : لطفا و خواهشا کامنتها رو بدقت بخونید و خودتان قضاوت کنید..........

فکر نمیکنم اونقدر بی ادب باشم که با این مطلب خواسته باشم به شخصی جسارت کرده

باشم اگه به ایندوست عزیز که خیلی برام عزیز و محترمه جسارت شد ببخشید...


برچسب‌ها: اخلاقی, اجتماعی, فرهنگی, دفاع مقدس
دکتـــــــر کـــــریمی


شهردار : کسی که آنروز مسئول پذیرایی سنگر بود

بی ترمز : بسیجی

چشـم چــران : دیــده بـان 

عاشقِ حـوری : عـاشـقِ شهــادت بـودن

کـَـلّـه پـَر : سنگــرسـاز

لالــه زار : میــدانِ میــن

برمی گـردم ! یـا با رخـت ، یـا با تخـت ، یـا با یـخ 

یا زنـده میـمانم ، یـا مجـروح میشــم ، یـا شهیــــــــد

پیـــاز : مــداحِ گــُردان

بـرادر عبـدالله : صـدا کـردنِ رزمنـده ای کـه اسمش را نمـی دانستــن

بـوی چلـوکباب : بـوی شـبِ عملیـات

تـرکش پـلو : ساچمه پلو یا عـدس پـلو

تجــدیدی : مجـروح شـدن و بـه شهــادت نـرسیــدن

پـلاستیک پلـو : پلوئی
که جای ظرف داخلِ پلاستیک میریختن و میبردن خط مقدم 

(خدائی وقتی پلو داغ رو تو نایلون فریزر بریزن چی میشه"آش ، آش" تازه اونم 

عراقیها تو ۵۰ متریت باشن کییییییی میخوره خیلی حال میده !!!...نه

هیـئتـی خـوردن : دستـه جمعـی تو یـه ظـرف غـذا خـوردن

نویسنده : دوست عزیزم دکتر یحیی خاکی(فرمانده گردان ما تو جبهه)


برچسب‌ها: دفــاع مقــــــــــــدس
دکتـــــــر کـــــریمی



قالب ميهن بلاگ

download

قالب بلاگ اسکاي