

شهردار : کسی که آنروز مسئول پذیرایی سنگر بود
بی ترمز : بسیجی
چشـم چــران : دیــده بـان
عاشقِ حـوری : عـاشـقِ شهــادت بـودن
کـَـلّـه پـَر : سنگــرسـاز
لالــه زار : میــدانِ میــن
برمی گـردم ! یـا با رخـت ، یـا با تخـت ، یـا با یـخ
یا زنـده میـمانم ، یـا مجـروح میشــم ، یـا شهیــــــــد
پیـــاز : مــداحِ گــُردان
بـرادر عبـدالله : صـدا کـردنِ رزمنـده ای کـه اسمش را نمـی دانستــن
بـوی چلـوکباب : بـوی شـبِ عملیـات
تـرکش پـلو : ساچمه پلو یا عـدس پـلو
تجــدیدی : مجـروح شـدن و بـه شهــادت نـرسیــدن
پـلاستیک پلـو : پلوئیکه جای ظرف داخلِ پلاستیک میریختن و میبردن خط مقدم
(خدائی وقتی پلو داغ رو تو نایلون فریزر بریزن چی میشه"آش ، آش" تازه اونم
عراقیها تو ۵۰ متریت باشن کییییییی میخوره خیلی حال میده !!!...نه
)
هیـئتـی خـوردن : دستـه جمعـی تو یـه ظـرف غـذا خـوردن

نویسنده : دوست عزیزم دکتر یحیی خاکی(فرمانده گردان ما تو جبهه)
برچسبها:
دفــاع مقــــــــــــدس